آمد اما بی صدا خندید و رفت …

شعر عاشقانه:

آمد اما بی صدا خندید و رفت …

لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت …

آمد از خاک زمین اما چه زود …

دامن از خاک زمین برچید و رفت …

دیده از چشمان من پنهان نمود …

از نگاهم رازها فهمید و رفت …

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست …

پیکرش از حرف من لرزید و رفت …

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای …

ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت…

گفتمش من را مبر از خاطرت …

خاطراتش را به من بخشید و رفت…

منبع : smartstart.ir

Check Also

داستان عتیقه‌ فروش و کاسه

داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند! عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × دو =